داشت روال تبدیل شدن به یک فرشته را طی می کرد
چشم گود
سایه ی کبود ماه روی پلک نازک
جای زخمه های باد روی تن
دقایقی از یک اتاق خالی
و هیبتی ترسان از امتداد سال ها
بی آنکه حتا ملحفه حس اش کند؛
وقتی پا شدند و فرشته را داخل جعبه اش گذاشتند.
سرزده آمد به اتاق
از لای روزنامه های تا زده
تا لحاف های تا نزده،
جاری
با چشم خشک
حیوان خشک؛
همان شب
به خیابان رسید که
سایه نبود
در چاه کنده
بود
وقت سر زدن تو از من
جاری از صفحه ی حوادث جاری
به بهانه ی سرنوشت
و همین رای بی فاعل
تو را...
همیشه روز مبادا
زیر تخت
یک فرشته ی کبود می زایید
زیر تخت
برای مبادا
روابط عمودی تو با زن های خدا
با خطوط بی عابر این تن ها
کاش این چهارراه این جا
بود و نبود
و تا تپه راه و بی راه
بود و نبود
تو را برای چهارچوب در ساختم
وقتی میرفتی
وقتی می آمدی
تو را با عشق
روی چهارراه گذاشتم
هر بار که این چهار راه را تا تپه می بری
جا نگذاشتم
جان گذاشتم
...
کمی پیر
کمی زنده
روی پارک
توی لاله
خوابید
آدم دودی.